ابلیس
part 55
بعد از چک مجدد گزارش کارو به دازای داد و به عمارت برگشتن و دازای چشمش به لویی و هیروکو افتاد و دست چویا رو تو دستش گرفت و وارد جمع شد. رئیس و پدر لویی هم حضور داشتن
_ روز بخیر
چویا سر خم کرد که دازای با لحن بدی گفت
_ چویا نیازی به تعظیم نیست
همراه چویا رو مبل راحتی نشستن و چویا جلو نگاه های کشتنده لویی معذب بود
دازای این جو رو حس کرد با لبخند موزیانه گفت
_ لویی...خیلی وقته ندیدمت...دوسالی میشه
" درسته...دلت برام تنگ شده ؟ "
هیروکو پوزخندی به چویا زد و دازای پاسخ لویی رو داد
_ راستش وجودتو یادم رفته بود...وقتی دیدمت جا خوردم
لویی باز لبخندشو حفظ کرد و گفت
" با خدمتکارت چیکار میکنی هوم؟ هنوزم خدمتکاره؟ "
دازای لبخندش جمع شد و دست چویا رو فشرد و گفت
_ چویا الان جایگاهش از تو بالاتره...اون دستبار و محافظ منه...یک درصدم در حدش نیستی...چویا انتخاب منه
لویی اخمش غلیظ شد و پدرش گفت
" این گستاخی تورو میرسونه دازای سان "
رئیس نیشخند زد و گفت
" پسرم جواب درستی رو به دخترتون داد...پسر من خیلی بالاتره اقای اکیو "
پدر لویی سکوت کرد...کی میتونست جواب رئیس مافیا رو بده؟ شاید فقط دازای از زندگیش سیر بود
هیروکو به چویا نگاه کرد با یه لبخند جنتلمنانه گفت
" چویا سان...افتخار اشنایی "
چویا لبخندی زدو دست دازای رو ول کرد و به هیروکو دست داد
+ ناکاهارا چویا
" هیروکو "
چویا لبخند شیرینی زد و گفت
+ خوشبختم هیروکو سان
" لطفا هیروکو صدام بزنید...واقعا متاسفم که اولین دیدارمون خوب پیش نرفت "
+ اصلا مهم نیست
دازای چشم غره ای برای چویا رفت و سکوت کرد و بلند شد
_ چویا میریم
چویا لباش اویزون شد و گفت
+ ولی تازه...
_ گفتم بیا
چویا از هیروکو عذرخواهی کرد و دنبال دازای سمت اتاقش رفت و دازای چویا رو محکم به دیوار کوبید
_ تو الان چه غلطی کردی؟
چویا مضطرب شد
+ چه کاری کردم؟
_ هیروکوی عوضی رو به من ترجیح دادی...دست منو ول میکنی دست اونو میگیری تازه استقبال اشنایی هم میکنی
چویا ترسید و لباس دازای رو تو دستش مشت کرد
+ ببخشید
دستشو دور کمرش انداخت و یه دست دیگه اش رو پشت گردنش برد و محکم و خشن بوسیدش تا انتقام اون کارو ازش بگیره
چویا تقلا کرد و بلاخره جدا شد
+ چیکار میکنی
_ تو فقط مال منی...حق نداری دست کسیو جز من بگیری...اجازه نداری کسیو جز من ببوسی یا بغل کنی...دفعه ی بعد ببینم چویا پشیمونت میکنم
چویا تو جاش پرید و سرشو رو شونه ی دازایگذاشت
+ حسودی کردی؟
_ نه من...
چویا جلو دهنشو گرفت و گفت
+ هنوز دوسم داری؟ هنوز چویا رو برا خودت میخوای؟
دازای نگاهش نرم شد و دست چویا رو کنار کشید
_ نمیخوامت.
عقب کشید و از اتاق بیرون رفت و چویا همونجا نشست و زانوشو بغل کرد
+ چرا منو نمیخوای؟
غم و درد عشق یک طرفه تموم وجودش رو گرفت
__________________________________________________________
ادامه دارد...
بعد از چک مجدد گزارش کارو به دازای داد و به عمارت برگشتن و دازای چشمش به لویی و هیروکو افتاد و دست چویا رو تو دستش گرفت و وارد جمع شد. رئیس و پدر لویی هم حضور داشتن
_ روز بخیر
چویا سر خم کرد که دازای با لحن بدی گفت
_ چویا نیازی به تعظیم نیست
همراه چویا رو مبل راحتی نشستن و چویا جلو نگاه های کشتنده لویی معذب بود
دازای این جو رو حس کرد با لبخند موزیانه گفت
_ لویی...خیلی وقته ندیدمت...دوسالی میشه
" درسته...دلت برام تنگ شده ؟ "
هیروکو پوزخندی به چویا زد و دازای پاسخ لویی رو داد
_ راستش وجودتو یادم رفته بود...وقتی دیدمت جا خوردم
لویی باز لبخندشو حفظ کرد و گفت
" با خدمتکارت چیکار میکنی هوم؟ هنوزم خدمتکاره؟ "
دازای لبخندش جمع شد و دست چویا رو فشرد و گفت
_ چویا الان جایگاهش از تو بالاتره...اون دستبار و محافظ منه...یک درصدم در حدش نیستی...چویا انتخاب منه
لویی اخمش غلیظ شد و پدرش گفت
" این گستاخی تورو میرسونه دازای سان "
رئیس نیشخند زد و گفت
" پسرم جواب درستی رو به دخترتون داد...پسر من خیلی بالاتره اقای اکیو "
پدر لویی سکوت کرد...کی میتونست جواب رئیس مافیا رو بده؟ شاید فقط دازای از زندگیش سیر بود
هیروکو به چویا نگاه کرد با یه لبخند جنتلمنانه گفت
" چویا سان...افتخار اشنایی "
چویا لبخندی زدو دست دازای رو ول کرد و به هیروکو دست داد
+ ناکاهارا چویا
" هیروکو "
چویا لبخند شیرینی زد و گفت
+ خوشبختم هیروکو سان
" لطفا هیروکو صدام بزنید...واقعا متاسفم که اولین دیدارمون خوب پیش نرفت "
+ اصلا مهم نیست
دازای چشم غره ای برای چویا رفت و سکوت کرد و بلند شد
_ چویا میریم
چویا لباش اویزون شد و گفت
+ ولی تازه...
_ گفتم بیا
چویا از هیروکو عذرخواهی کرد و دنبال دازای سمت اتاقش رفت و دازای چویا رو محکم به دیوار کوبید
_ تو الان چه غلطی کردی؟
چویا مضطرب شد
+ چه کاری کردم؟
_ هیروکوی عوضی رو به من ترجیح دادی...دست منو ول میکنی دست اونو میگیری تازه استقبال اشنایی هم میکنی
چویا ترسید و لباس دازای رو تو دستش مشت کرد
+ ببخشید
دستشو دور کمرش انداخت و یه دست دیگه اش رو پشت گردنش برد و محکم و خشن بوسیدش تا انتقام اون کارو ازش بگیره
چویا تقلا کرد و بلاخره جدا شد
+ چیکار میکنی
_ تو فقط مال منی...حق نداری دست کسیو جز من بگیری...اجازه نداری کسیو جز من ببوسی یا بغل کنی...دفعه ی بعد ببینم چویا پشیمونت میکنم
چویا تو جاش پرید و سرشو رو شونه ی دازایگذاشت
+ حسودی کردی؟
_ نه من...
چویا جلو دهنشو گرفت و گفت
+ هنوز دوسم داری؟ هنوز چویا رو برا خودت میخوای؟
دازای نگاهش نرم شد و دست چویا رو کنار کشید
_ نمیخوامت.
عقب کشید و از اتاق بیرون رفت و چویا همونجا نشست و زانوشو بغل کرد
+ چرا منو نمیخوای؟
غم و درد عشق یک طرفه تموم وجودش رو گرفت
__________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۳.۴k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط